|
دوستت دارم
|
سلام به دوستان اگه دوست داشتین به این وبلاگها هم سر بزنین و نظر بزارین ممنونم از لطف همتون
www.takotik.blogfa.com
www.lilivanini.blogfa.com
اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری...
بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود !
« دکتر علی شریعتی »

آنقدر دوستت دارم
که هر چه بخواهی همان را بخواهم
اگر بروی شادم
اگر بمانی شادتر
تو را شاد تر می خواهم
با من یا بی من
بی من اما
شادتر اگر باشی
کمی
- فقط کمی -
ناشادم
و این همان عشق است
عشق همین تفاوت است
همین تفاوت که به مویی بسته است
و چه بهتر که به موی تو بسته باشد
خواستن تو تنها يک مرز دارد
و آن نخواستن توست
و فقط يک مرز ديگر
و آن آزادي توست
تو را آزاد مي خواهم

تو را از بین صدها گل جدا کردم
تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم
برای نقطه ی پایان تنهایم
تو تنها اسمی بودی که صدا کردم
عشق من ...عشق من ...عشق من ... عشق من
بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن
اگه از مرگ باورها، از آدم ها دلم سرده
نوازش کن تو دستامو که خیلی وقت یخ کرده
که خیلـــــــــــی وقت یخ کرده ...
عشق من ...عشق من ...
دیگه دلواپس بودن واسم بسه
دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه
زیادیم کرده پژمردن
زیادیم کرده غم خوردن
توی بیداد تنهایی
در عین زندگی مردن
عشق من ... عشق من ...


دعا کن مدرکت جعلی نباشد
زدانشگاه هاوایی نباشد
وگرنه وای بر احوالت ای مرد
که بابایم بگیرد حالت ای مرد
چو مجنون این پیامک خواند وارفت
به سوی دشت و صحرا کله پا رفت
اس ام اس زد ز آنجا سوی لیلی
که می خواهم تورا قد تریلی
دلم در دام عشقت بی قرار است
ولیکن مدرکم بی اعتبار است
شده از فاکسفورد این دکترا فاکس
مقصر است در این ماجرا فاکس
چه سنگین است بار این جدایی
امان از دست این مدرک گرایی
بسیار زیبا از مرحوم حسین پناهی
♡♡
♡
♡
♡
♡
♡
♡
♡
♡♡
♡
♡
♡
♡
♡
♡
♡
♡
♡
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم*می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .*
* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *
*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... *
*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *
*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. *
*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *
*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود♡
♡
♡
* *
*میدونی"بهشت" کجاست ؟ *
*یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! *
*بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...*
* *
*می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما*
* بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...*می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!**من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...*
* یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم *
* ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...*
*و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!*
یه جایی که تا برسی میگن که دیره و برو
میگن اگه صداش کنی به قلب تو سر میزنه
چقد صدات کنم خدا بیا که پایان منه
تو گریه ستاره ها سر رو جاده ها میزارم
نمیاد صدای پاهات رو به آسمون میبارم
من نشستم بعد پایان تو بیا منو شروع کن
شمعی تنها رو به بادم تو غروب من طلوع کن
پنجره امیدم و رو به خدا باز میکنم اونم منو نمیبینه
گریه رو آغاز میکنم تو التهاب گمشدن کسی به یاد من نبود
دنبال ردپای تو منو به انتها رسوند افتادم از چشم خدا
شکسته بال لحظه هام تکیه کرده غم دنیا رو دل خسته تنهام
منم اونکه مونده پاییز زیر بارون جدایی تو منو ببخش نبارم
جز تو هیچ کسو ندارم خدایی

فقر گرسنگی نیست
فقر عریانی هم نیست
فقر گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان می کند
فقر چیزی را " نداشتن" است، ولی آن چیز پول نیست .....
طلا و غذا نیست
فقر ذهن ها را مبتلا می کند
فقر همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته
یک کتابفروشی می نشیند
فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است
که روزنامه های برگشتی را خرد میکند
فقر کتیبه سه هزار ساله ای است
که روی آن یادگاری نوشته اند
فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل
به خیابان انداخته می شود
فقر همه جا سر می کشد
فقر شب را "بی غذا" سر کردن نیست
فقر روز را "بی اندیشه" سر کردن است
« دکتر علی شریعتی »
زمانه همچون گذریست باید ازین گذر گذشت نه راه پیش دارد نه پس باید ازین سفر گذشت
قسمت ما دربه دریست، سهم ما خوش باوریست، توی راه زندگی، مقصد ما، در به دریست
فکر راحت نفسی خوش دل من می طلبد قفسی با، در باز ترانه ای از لب ساز
فکر راحت نفسی خوش دل من می طلبد
قصه شهر فرنگی دروغ بود؛ ستاره های آسمونش بی فروغ بود
قصه شهر فرنگی دروغ بود؛ ستاره های آسمونش بی فروغ بود
پیک خوشبختی ما، داره میاد؛ تو سفره
چشمای عاشق و خیس و منتظر من، به دره
خیره بر دروازه شهر آشنای من که از یک دریچه هم واسه من کوچیکتره
فکر راحت نفسی خوش دل من می طلبد فکر راحت نفسی خوش دل من می طلبد
بوی خوش عطر خاک، دلای ساده و پاک عشق رفتن به خونه قصه ای شد غمناک
فکر راحت نفسی خوش دل من میطلبد
این که هرسو میکشم باخود مپنداری تن است
گور گردان است و در او آرزوهای من است

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه ی بی سروسامانی من گوش کنید
گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این قصه ی جان سوز نگفتن تا کی
سوختم ، سوختم این راز نهفتن تاکی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم
بسته ی سلسله ،سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدنش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلداری او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کس سر برگ من بی سروسامان دارد
چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهم جان دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست
نغمه بلبل و غوغای زغن هردو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکیست
او ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
روز مرگم اشک را شیدا کنید
روی قلبم عشق را پیدا کنید
روز مرگم خاک را باور کنید
روی قبرم لاله را پرپر کنید
جامه را از خاک و خاکستر کنید
خانه ام را وقف نیلوفر کنید
پیکرم را غرق در شبنم کنید
روی قبرم لاله ها را خم کنید
روز مرگم دوست را دعوت کنید
دور قبرم را کمی خلوت کنید
بعد مرگم خنده را از سر کنید
رفتنم را دوستان باور کنید

کاش آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مراقب باشی ،
جنس این جام بلور است ،
پر از عشق و غرور است ،
مبادا که بازیچه شود
می شکند...
گیریم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه میکنید ؟
گیریم که بر سر این باغ نشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟
گیریم که می کشید ، گیریم که می برید ، گیریم که می زنید ،
با رویش ناگریز جوانه چه می کنید ؟