دوستت دارم

سلام به دوستان اگه دوست داشتین به این وبلاگها هم سر بزنین و نظر بزارین ممنونم از لطف همتون

www.takotik.blogfa.com

www.lilivanini.blogfa.com


                          

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1390ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط نعيم و........  | 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود
همه از هم میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا...

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1390ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط نعيم و........  | 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

           

           کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

             

                            چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ 

  

آری... 

 

بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! 

 

« دکتر علی شریعتی »


+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط نعيم و........  | 

آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی -

ناشادم

  و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها يک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط يک مرز ديگر

و آن آزادي توست

تو را آزاد مي خواهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط نعيم و........  | 

تو را از بین صدها گل جدا کردم 


تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم 


برای نقطه ی پایان تنهایم


تو تنها اسمی بودی که صدا کردم


عشق من ...عشق من ...عشق من ... عشق من


بگو از پاکی چشمه منو لبریز خواستن کن


با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن


اگه از مرگ باورها، از آدم ها دلم سرده


نوازش کن تو دستامو که خیلی وقت یخ کرده


که خیلـــــــــــی وقت یخ کرده ...


عشق من ...عشق من ...


دیگه دلواپس بودن واسم بسه


دیگه بیهوده پیمودن واسم بسه


زیادیم کرده پژمردن


زیادیم کرده غم خوردن


توی بیداد تنهایی


در عین زندگی مردن


عشق من ... عشق من ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 خرداد1390ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط نعيم و........  | 


یکی هست،تو قلبم،که هر شب واسه اون می نویسمو اون خوابه

نمی خوام،بدونه،واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ،یه خودکار،دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه،که خیسه،پر از اشک و کسی بازم اونو نمی خونه

یــه روز همین جـــا،تـــوی اتـاقـم،ده دفعه گفت داره مـیره

چیزی نگفتم،آخه نخواستم،دلشو قصه بگیره

گریه می کرد،درو که می بست،می دونستم که میمیرم

اون عزیـزم بود،نمی تونستم،جلویه راشو بگیرم

می ترسم،یه روزی،برسه که اونو نبینم بمیرم تنها

خدایا،کمک کن،نمی خوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوته،اتاقو،داره میشکنه تیک تـاکه ساعت رو دیوار

دوباره،نمی خواد،بشه باورمن که دیگه نمیاد انگار
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 

كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني يود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 

خوش به حال باد

گونه هایت را لمس می کند

و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!

کاش مرا باد می آفریدند

تو را برگ درختی خلق می کردند؛

عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!

در هم می پیچند و عاشق تر می شوند...

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1392ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 


چه تفاوت عمیقیست

بین تنهایی قبل از نبودنت و

تنهایی پس از نبودنت.....

 

از: لیلا رحمانی


+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1392ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 



گریـــه کــن بشیــــــن عکــس عشقـــتو ببیــــــــن


ولی جـــــــــای گله نیــــــست


عاشقـــــــــی یعنی همیـــــــن


حــــــق داری بهونـــه از هر چیـــزی بگیـــــــــری


ولــــی حــــق نـــداری بــــری

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1392ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 


ﻫﯿﭽﮑﺲ،ﺑﺮ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﭘﺎﺭﮎ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽﻧﻤﯿﻨﺸﯿﻨﺪ!
ﯾﺎ ﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﺑﺮ ﺍﺳﺖ، ﯾﺎ ﯾﺎﺩ ﯾﺎﺭ ﺩﺭ ﺳﺮ . . ..


+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1392ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 


از شیخ بهایی پرسیدند: سخت میگذرد،چه باید کرد؟گفت: خودت که میگویی سخت میگذرد، سخت که نمی ماند! پس خدارو شکر که می گذرد و نمی ماند …ا

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1392ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 


روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.  ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.  بعد از آن که درمیان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید. کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند وتمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.  کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.

 کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."

پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.  بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.  کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.  پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1392ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 


دنبال واژه نباش؛ کلمات فریبمان میدهند
وقتی اولین حرف الفبا کلاه سرش میرود
فاتحه ی بقیه حروف را باید خواند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1392ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 

منم مثل تو مات این قصه ام تو هم مثل من امشبو دعوتی درست تو همین ساعت و ثانیه سزاوار زیباترین نعمتی تو این حس و حال عجیب و غریب دوتا بال میخوای که رو شونته تو از هر مسیری بری میرسی تو از هر دری بگذری خونته از این سفره ها معجزه دور نیست ببین دست دنیا تودست منه دعا میکنم تا اجابت بشه دعا میکنم چون دلم روشنه من از عشق بارون به دریا زدم به بارون و به آسمون دعوتی چه مهمونی با شکوهی شده تو این لحظه هایی که هم صحبتیم
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1392ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 

پیامک زد شبی لیلی به مجنون
که هر وقت آمدی از خانه بیرون

بیاور مدرک تحصیلی ات را
گواهی نامه ی پی اچ دی ات را

پدر باید ببیند دکترایت
زمانه بد شده جانم فدایت

دعا کن ...

دعا کن مدرکت جعلی نباشد
زدانشگاه هاوایی نباشد

وگرنه وای بر احوالت ای مرد
که بابایم بگیرد حالت ای مرد

چو مجنون این پیامک خواند وارفت
به سوی دشت و صحرا کله پا رفت

اس ام اس زد ز آنجا سوی لیلی
که می خواهم تورا قد تریلی

دلم در دام عشقت بی قرار است
ولیکن مدرکم بی اعتبار است

شده از فاکسفورد این دکترا فاکس
مقصر است در این ماجرا فاکس

چه سنگین است بار این جدایی
امان از دست این مدرک گرایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1392ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1391ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط نعيم و........  | 

عادت یا عشق... نمی دونم
نمی تونم نبینمت
نمی تونم حتی یه شب
به تنهایی بسپرمت

عادت یا عشق فقط بدون
مثل ِ نفس دوست دارم
خودم اگه از یاد برم...
تو رو به خاطر میارم

هر اسمی که می خوای بذار
رو من و احساسم به تو
عادت، هوس، عشق یا هوا
یه اسم یا یه واژه ی نو

اما بدون هزار دفعه
اگه بازم دنیا بیام
دوباره عاشقت می شم
همیشه دنبالت میام

ساده بگم، ساده بگم
سادگی هاتو دوست دارم
ساده نمی گذرم ازت
تو رو تو شعرام میارم

ساده بگم عاشقتم
ساده بگم می خوام تو رو
عادت دارم با تو باشم
یه وقت نگی بهم برو

ساده بگم من، ساده بگم
سادگی هاتو دوست دارم
ساده نمی گذرم ازت
تورو تو شعرام میارم

ساده بگم عاشقتم
ساده بگم می خوام تو رو
عادت دارم با تو باشم
یه وقت نگی بهم برو

دوست ندارم سختش کنم
احساسمو نسبت به تو
می خوام بهت ساده بگم
فقط تو هم ساده بشو

حرفامو گوش بده می خوام
حالِ دلم رو بدونی
شاید اثر کرد، حرفامو
بشه کنارم بمونی

شاید بشه رویای من
به سادگی دنیا بیاد
حس ِ بدِ خداحافظی
دیگه سراغمون نیاد

ساده بگم، ساده بگم
سادگی هاتو دوست دارم
ساده نمی گذرم ازت
تورو تو شعرام میارم

ساده بگم، عاشقتم
ساده بگم می خوام تو رو
عادت دارم باتو باشم
یه وقت نگی بهم برو

ساده بگم من، ساده بگم
سادگی هاتو دوست دارم
ساده نمی گذرم ازت
تورو تو شعرام میارم

ساده بگم، عاشقتم
ساده بگم می خوام تو رو
عادت دارم با تو باشم
یه وقت نگی بهم برو ...
__________________
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1391ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط نعيم و........  | 

images (1)بسیار زیبا از مرحوم حسین پناهی

Heavy black heartHeavy black heartHeavy black heartHeavy black heartHeavy black heartHeavy black heartHeavy black heartHeavy black heartHeavy black heart♡♡Heavy black heartHeavy black heartHeavy black heartHeavy black heartHeavy black heartHeavy black heartHeavy black heartHeavy black heartHeavy black heart
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم*می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
*
* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *
*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... *
*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *
*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. *
*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *
*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود
Heavy black heartHeavy black heartHeavy black heart
* *
*می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ *
*یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! *
*بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...*
* *
*می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما*
* بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...*
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!*
 
*من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...*
* یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم *
* ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...*
*و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!*








+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1391ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 

میگن خدا همین وراست تو ذهن خواب من وتو

یه جایی که تا برسی میگن که دیره و برو

میگن اگه صداش کنی به قلب تو سر میزنه

چقد صدات کنم خدا بیا که پایان منه

تو گریه ستاره ها سر رو جاده ها میزارم

نمیاد صدای پاهات رو به آسمون میبارم

من نشستم بعد پایان تو بیا منو شروع کن

شمعی تنها رو به بادم تو غروب من طلوع کن

پنجره امیدم و رو به خدا باز میکنم اونم منو نمیبینه

گریه رو آغاز میکنم تو التهاب گمشدن کسی به یاد من نبود

دنبال ردپای تو منو به انتها رسوند افتادم از چشم خدا

شکسته بال لحظه هام تکیه کرده غم دنیا رو دل خسته تنهام

منم اونکه مونده پاییز زیر بارون جدایی تو منو ببخش نبارم

جز تو هیچ کسو ندارم خدایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1391ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط نعيم و........  | 

اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گریه کنم اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو بهت قول می دم ساکت باشم اگه یه روز خواستی بری حتما خبرم کن قول می دم ازت نخوام بمونی ولی ازت می خوام زود برگردی اگه یه روز سراغم رو گرفتی و از من خبری نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتیاج دارم اگه یه روز رفتی و بر نگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم .اما ازت می خوام وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بگذاری
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1391ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط نعيم و........  | 

آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام. و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی. مریدی گفت:" یا شیخ ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟" شیخ گفت:" نه! حیف نان! آن یک ‏داستان دیگر است." راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند. شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت:" قاعدتن نباید این طور می شد!" سپس رو به پخمه کردی و گفت:"تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟" پخمه گفت:"آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد!"

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 

هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن . پیرمرد خند ه ای کرد و گفت : اعلی حضرت، اینگونه هم که فکر میکنی فرمان در دست تو نیست . به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی؟
پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است .
پیرمرد: میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟
پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد .
پیرمرد : اعلی حضرت آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است .او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد .
بارسنگین هیزم، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک میشود .
آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی کودکان است!
از گناه تنفر داشته باش نه از گناهکار

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 5:49 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
سهراب  سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 

خدایا دوستت دارم...
هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!
خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ، خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کتد .
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد .
خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم" است !!
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو !!
خدا کنار کودکی است که می خواهداز فروشگاه شکلات بدزد !!
خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی !!
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!
خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟
خدا همین جاست ، نه در عربستان !
خدا زبان مادری تو را می فهمد ، نه عربی !خدایا دوستت دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 



 
چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود ,,

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد , البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم , بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم ,,به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده ,, خوب ما همهگيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم, اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد , ,,,خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ,,, از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه ,,ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,, به محض اينكه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,, اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده ,, همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت ,, داداش او جريان يه دروغ بود , يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم,,ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت ,,,,, اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,, همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا نميتونستن منو ببينن كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن , پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ,, الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ,,, پير مرده در جوابش گفت , ببين امدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده ,,همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ,, پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم ,, اين و گفت و رفت ,,يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه , ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ,,,, واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميد

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 

 


شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود
 مجنون بدون توجه  از بين او سجاده اش عبور کرد
 مرد نمازش را قطع کرد وفریاد زد : چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟؟؟؟
 مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق ليلي ام تورا نديدم
 ؟؟؟؟؟تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي
__________________

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1391ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 

    آسمان فرصت پرواز بلندی است بیا
    قصه این است چه اندازه کبوتر باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1391ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 


فقر گرسنگی نیست

فقر عریانی هم نیست

فقر گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان می کند

فقر چیزی را " نداشتن" است، ولی آن چیز پول نیست .....

طلا و غذا نیست


فقر ذهن ها را مبتلا می کند


فقر همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته


یک کتابفروشی می نشیند


فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است‌

که روزنامه های برگشتی را خرد میکند


فقر کتیبه سه هزار ساله ای است

که روی آن یادگاری نوشته اند


فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل

به خیابان انداخته می شود



فقر همه جا سر می کشد


فقر شب را "بی غذا" سر کردن نیست

فقر روز را "بی اندیشه" سر کردن است




« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  | 

جملات زیبا گیله مرد
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط نعيم و........  |